تبلیغات
پایگاه بسیج شهید رجایی فرهنگیان ناحیه 3 مشهد مقدس - عنوان : چراغ كش(داستان)
پایگاه بسیج شهید رجایی فرهنگیان ناحیه 3 مشهد مقدس
هدف بسیج حفظ ارزشهاست
موضوع :داستان ایثار و شهادت و دفاع مقدس
-" مثل یه روزی بود " 
-امروز پنج شنبه اس."
-نپرسیدم چن شنبه اس ! گفتم یه روزی بود . مثل یه چش به هم زدن ، تا سرت رو بچرخونی اومده و رفته . مثل برق و باد ... "
و باد پیچید بین پرده ی سفید پشت پنجره و به موازات آن به رقص در امد . موهای تف چسبان مرد توی هوا علم شد و كاغذهای زیر بغلش شروع كرد به بازی در آوردن. 
-" خاطره ! یه خاطره دارم چند می خری؟ هان ؟"
مرد در حالی كه موهایش را دوباره به حالت اولیه در می آورد ، فقط لبخند زد و گفت :
" در خدمتیم " 
و من كه از دلش خبر داشتم زیر لب می گفتم :
- " تمام زندگی . تمام زندگی در برابر یك خاطره ی ناب نگفته " 
و چه حیف كه تمام زندگی من می شود یك میز كار كوچك كنج اتاق و یك صندلی چوبی ، یك بند كاغذ سفید و خودكاری كه سال ها است همان طور اریب رویش افتاده و تكان نخورده . و همین ها را می توانم به یك خاطره ببخشم . اصلا گذاشته ام شان برای روزی مثل امروز . روزی كه یك نفر بگوید آن جا بوده ام ... 
- اهوی كجا. این جا میدون مینه ! خونه خاله اس ؟!"
آقای مرتضوی كه تازه از چسباندن موهایش فارغ شده می گوید : 
-" چشم در خدمتیم "
رو به من ، سر تكان می دهد و با اشاره به او ، گریه می كنئ. 
-" كی یارفتن جلو ؟ الان تو كدوم موقعبت هستیم؟"
خطاب به من می گوید :
-" برو ! برو پوتین های بچه ها رو واكس بزن تا ثواب ببری . برو جان !"
-" می گم نصف شب ثوابش بیش تره ." 
- " الان كه صبح نیس ! تو قیافه ات خیلی زشته ! مثل قاسم ." 
- " قاسم كه زشت نبود !"
- " زشته هر شب زشت تر هم می شه ... ! بگو به خوابم نیاد . می ترسم ! دیوونه ! هی نیگام می كنه . چشای سبزش هم كم رنگ تر شده . یعضی وقتا انگار خاكستری شده. دیوونه ! دلیران تنگستانه !... توی نخلستون قایم باشك بازی می كنی ؟ " 
آقای مرتضوی مرا گوشه ای می كشاند و می گوید :
-گ اذیتش نكن . قاطی می كنه ها "
-" پس شما می خوایین از چی درباره اش بنویسی ؟"
با قیافه ای حق به جانب دستانش را از طرفین باز كرد و گفت : 
-" این تخصص منه " 
كاغذها توی دستش باد می خورد و این ،او را به یاد موهایش انداخت .دست گذاشت روی سرش. 
-" اه ! دست عجب سوز سردی میاد."
-" بهتره دنبال یه كلاه گیس باشی . "
-" چیزی گفتین ؟"
- " نه خیر !گفتم خداصبرتون بده آقای مرتضوی !سر و كله زدن با اینا توی هر شرایطی ،واقعا اعصاب پولادی می خواد ."
بادی به غبغب انداخت . ابروهایش را بالا كشید :
" خوب كار شاقی یه ! عرق ریزی روحی می خواد "
-"عرق ریزی روحی ! شما به روح اعتقاد دارین؟"
و آقای مرتضوی دست مرا می گیرد و سریع تر از اتاق خارج می كند . می گوید :
- " بریم !بریم تا فحش نداده "
پیش از آن كه در اتاق بسته شود هم چنان گردن می كشم و توی چشم هاش كه مرا دنبال می كند خیره می شوم و از دور دست تكان می دهم . 
راهروی تو در توی ابی رنگ را با قدم های تند پشت سر می گذارم و می رسیم به دهلیز ساختمان ، منتهی می شود به خروجی . از پله ها كه پایین می آییم ، صورت گوشت آلوی آقای مرتضوی بالا و پایین می شود. گویی زمین زیر آن تپه گوشت به لرزه در می آید.طبق عادت گذشته شان یك كت و شلوار مشكی پوشیده با پیراهن سفید یقه كیپش كه نفس مرا بند می آورد . شلوار را همیشه زیر ناف می بندد و پشتش آویزان است . به قول خودش : 
" نویسنده همیشه باید آراسته و شیك بگرده !گ هنوز هم نفهمیده ان ، كجای این كت و شلوار سه تای من داخلش زمین بزرگ ؛ فوتبال بازی می كند ، آراستگی است . 
از بنیاد كه زنگ زدند و ایشان را معرفی كردند ، گفتند ایشان دكترای یك چیزی هم دارند . نپرسیدم ولی به گمانم همین ادبیات باشد . سوار ماشین اش كه می شویم ، برایم از حفظ قصیده های بلندی از سنایی ، غزتوی ،ئ غزلیاتی از دیوان شمس می خواند. آن قدر غرا و رسا ، تو گویی خود او سروده باشد . توی ماشین یك بوگیر كاج آویزان كرده كه به آینه كه بوی سیب می دهد.بوی سیب البته بد نیست . ولی وقتی هر بار همین بو تكرار شود ، حال آدم را به هم می زند . به خصوص كه با چیزهای دیگر هم قاطی شده باشد . 
پشت سر هم ترمز می كند و توی هر توقف و پشت هر ترافیك دستش را به یك طرف كج می كند و صدای ماشین های دیگر را در می آورد. 
-" نمی دانم این بنده ی خداها چرا هی بوق می زنن ؟ خوب من كه دارم راه خودمو می رم . از بس مردم عقده ای شده ان ! ازهمین رعایت نكردن حق تقدم وبوق زدنها می شه فهمید كه خیلی ها مریض روانی هستن . اصلا طرف فكر نمی كنه باباجون مگه راه رو خریدی ؟ خوب همه باید رد بشن .... نزن!نزن!مگه ارث باباتو می خوای ؟"
و تو آینه نگاه می كند و دستش را توی هوا و رو به راننده ی پشت سر می چرخاند یعنی كه چیه ؟ چه خبره ؟ مگه سر می بری ؟ 
و از چراغ نیمه زرد و قرمز عبور می كند .من فقط به تكان تكان خوردن سر سگ عروسكی جلوی داشبورد ، نگاه می كنم كه از اول ، تمام حرف های آقای مرتضوی را تایید كرده و هیچ وقت لبخند از روی پوزه اش برداشته نشده . 
- " آروم بگیر سگ ! بذار فكر كنم."
و سگ مدام پارس می كرد . در این تاریكی ، جز من و هلال ماه و صدای این سگ ، كس دیگری توی كوه نیست . یدون شمع و كبریت ، طبق روال آمده ام بالا تا اول بیایم روی پشت بام معبد و منظره ی دور از شیراز و چراغ هایی كه سوسو می زند را نگاه كنم و بعد با ذكر لا حول و لا قوه الا بالله از پله های چاه مرتاض علی شاه ، پایین بروم . 
از پله های سوم ، سمت چپ ، توی چله گاه می خزم و چنددقیقه ای می نشینم تا ارامش تمام وجودم را در بر گیرد. بعد كه نفس ها را از زیر ناف كنترل كردم ، از چله گاه بیرون می آیم و پله ها را به پایین ادامه می دهم . در میان سیاهی قیرگون چاه ، به دهلیز اول می رسم كه شیخ حسن سویدی درباره اش در كتاب دست نویس شطحیات العرفا چنین می فرماید : 
-" و راهی است از دو جهت یمین و یسار ، كه طریقت است برای آن كه گو شه ی عزلت گزیده و در راه كشف نور حقیقت است. و راه یمین در نهایت به چله گاه شیخ ابواسحاق خاتمه یابد . در این بین كه سالك می باید روزها به عبادت مشغول شود و راه بپیماید و با شیاطین مبارزه كند تا بدان جا در آید . و چون به چله گاه بنشست باید چیزی نخورد و نیاشامد جز آن كه از انوار قدسیه بد و رسد . و شب نخسبد و چهل شب و روز بگذرد . شیخ ابواسحاق چنین كردند و یافتند . 
صبح روز چهلم نوری از میان دو ابروی شیخ ظاهر گشت و این چنین بود كه زود شاگردان را بخواست و از رموز چله گاه یمیمن بفرمود و آن ها را بدان پند داد. و نور لحظه به لحظه بزرگ تر گشتی و تمام جهان شیخ رضی الله عنه را فراگرفتس و چنان گشتی كه جز نوری گران و صوتی شریف ، چیزی از شیخ باقی نماندی . فرمودندپس ازوی شیخ موید دوانی راه را ادامه دهند و چنان پیش ، سالكان را در راه اول به یسار فرستند و سال ها به عبادت بپردازند و چون به مرحله ی یقین اندر آمدند ، به طریقت یمین آیند . كه خدا بلند مرتبه است و دانا . 
و این سخنان را من از استادم شیخ اسفراینی ، بزرگ شاگرد شیخ موید رضی الله عنه نقل می كنم كه به كتابت بماند برای اهل نظر"
البته راه ها را بسته اند . سكوت ، فشار سنگینی روی پرده های گوش می آورد و بعد از چند دقیقه صدای صوتاش تبدیل می شود به نوعی موسیقی كه از كجای نا كجای این چاه بیرون می آید و گوش نوازی می كند . از سوراخی بین دو دهلیز ، پایین می روم و چند پله آخر را هم پشت سر می گذارم و بر خلاف بار اول كه نفس هایم به شماره افتاده بود و وحشت كرده بودم ، سرم را پایین می گیرم تا به سنگ نخورد و بی درنگ بر بالای مقبره عارف بزرگ قرن دوم هجری ، مرتاض علی شاه ایستاده و از روح بزرگش اذن نشستن می گیرم . خلوت این جا را كه به هم زنی ، صورت های مستحیل شده در سیاهی اطراف ، شروع می كنند به پارازیت انداختن و حوصله ات را به درد می آورند . ترس می افتد توی دلت و سكته ات می زند . من اما با تمام این ها رفیقم . با صورت شیخ كه در هاله ای از نور است حرف می زنم و گه گاه میان خلسه ، پدرم را می بینم كه شبیه قاب عكس ، چفیه سفید را به گردن انداخته و مثل من كه توی آینه ادایش را در می آورم ، لبخند می زند . لبخند می زنم و شیخ هم لبخند می زند . یك تسبیح توی دست دارد و درست زل زده به چشم هام . توی اتاق كه می آیم به من نگاه می كند .به هر طرف كه بچرخم نگاهش را از من بر نمی دارد . لبخند می زند . من ولی گاهی بین خنده گریه ام می گیرد . پلاك و تسبیح و چفیه اش را بر می دارم و توی بغل می گیرم و گریه می كنم . بو می كنم و گریه می كنم . پدر اما لبخند می زند . شیخ هم می خندد . تمام سیاهی و سكوت چاه تبدیل می شود به خنده . پدر وضعیت نیمه نظامی دارد . كنش را روی شانه اش انداخت و آستین هایش را بالا زده . گویا وفت نماز است . 
نماز نمی خوانم و بعد به قاب عكس كه در طاقچه ی حاشیه ی اتاق گذاشته ، خیره می شود . پدر با دمپایی سفید می خواهد از قاب بیرون بیاید . لبخند می زند .
-" الو ! بفرمایید ؟"
-" سلام از اسایش گاه جنت مزاحم می شم . آقای قاسم پردل ؟"
-"بفرمایید خودم هستم ."
-" شماره تون رو از دكتر گرفتم . دكتر مرتضوی !"
-" آهان دكتر !"
-" می شه امروز صبح یه سر بیاین این جا ؟"
-" خیریه ؟!"
-" یكی از بچه ها بهونه ی شما رو گرفته،می خواد كه حتما ببیندتون " 
نم نم بارانی گرفته و عطر خیس كاج در فضای جنت پخش شده . كاج ها به ردیف دور تا دور جنت را گرفته اند . دو ردیف باغچه ، از كنار در تا ورودی ساختمان كشیده شده كه گل های رنگارنگش ، چشم هر بیینده ای را به خود معطوف می كند . 
-" سلام ، سلام ،سلام اومدی ؟! تو كجا بودی این همه ؟!"
-" سلام . شما خوبین آقای شجاعی ؟"
-" تو اسمت قاسمه ؟"
-" آره چه طور مگه ؟"
-" اون قاسم زشته اومده دوباره . ولی هی می خندید . هی من گریه می كردم . گفتم دست مو ول نكن ! اما هی می خندید . ول كرد . چشاش بی رنگ می شد . الان خوب بود . هی خندید ."
-شب بود . بچه ها یكی كی و دو تا دوتا ، فانوس به دست وارد معراج می شدند . سنگر بزرگ و اجتماعی معراج شهدا روشن شده بود و از بوی شهادت پر
-" به به همه بوی شهادت می دین . امشب خوب به صورتهای هم نگاه كنین . شاید بعضی از این جمع حاضر ، فردا هم نشین امام حسین باشه. بچه ها ، بیاین هم دیگه رو توی آغوش بگیریم و طلب شفاعت كنیم ... هر كی از این جمع پرنده شد ، این لحظه ها را فراموش نكنه ، بچه ها رو فراموش نكنه ! 
-" ما زبالاییم و بالا می رویم ... "
و ساعت ها بچه ها هم دیگر را در آغوش گرفته و اشك می ریختند. فضای معراج پر شده بود از نجواهای درگوشی بچه ها . قاسم با حال دل می خواند و های های بچه ها را درآورده بود. 
- " كجایید ای شهیدان خدایی .... اون چراغ ها ، اون فانوس ها رو خاموش كنید . این جا ما نور اضافی نمی خواییم . صورت ها این قدر نورانی هستن كه به این نور نیازی نباشه ... كجایید ای شهیدان خدایی ... " 
صدای بم مردانه ای داشت و مو را به تن سیخ می كرد . بچه ها چراغ ها را خاموش كردند . به گواه همه، نور سبزی توی معراج پیچید و بالای كلمه الله ایستاد و بعد محو شد ؛ كه صدای یا الله یا الله بچه ها بلند شد و ناله ها ، زمین و زمان را می لرزاند. 
-" دویونه ! شبای حمله ، سید و حاجی و فرمانده و رزمنده رو قاطی هم می نشوند و چراغا را می كشت. نمی ذاشت كسی نور بیاره . خوبد دیوونه من از تاریكی می ترسم ، می ترسم خفه شم !" 
در حاشیه كتاب دست نویس شیخ حسن سویدی – به خط و ادبیاتی دیگر – جملاتی در مورد چراغ نوشته:
" چراغ ، حدیث امید آدمی است در پهنای تاریكی شب . آن گاه كه سوسوی ستاره ها هم نتواند آن ترس اسطوره ای را از دل بزداید. زمانی كه ظلمات مونس ادمی می شود . آن جاست كه در پی روزنه ای از نور ، به دنبال رد چراغی می گردی. چراغ حكایت ترس و تاریكی و غفلت است . و ون از میان برداشته شد، نور حقیقت را كشف خواهی كرد." 
كتاب تنها یادگار پدر به جز چفیه و تسبیح و پلاكی – بود كه امانت گذاشته پیش مادرم تا هر وقت دل تنگ می شود این ها را از كمد در بیاورد و بو كند . و این ها چقدر بوی پدر می دهند. كتاب ، یادگاری است كه پدر گویا از رهگذر گرفته بود و این ها را مادر می گوید . 
راه یمین و یسار را بسته اند . گویا این جا افراد حسود ی بوده اندكه نخواسته اند دیگران را راهبر باشند یا اسرار بر كسی فاش كنند . با خود به یقین نرسیده و راه را خراب كرده اند . 
" ملازمان خبر آوردند كه : شیخ ! قریه استخر را مرضی لا علاج پدید آمده . خواسته اند دعا بفرمایید . و شیخ موید رضی الله عنه بی دستار و پاپوش از كوه فراز شده و سه روز ماند تا از جانب خدا لبیك گیرد . و چنان شد و مرض از خلق برداشته شد و طبیبان بر این بودند كه معجزه ای روی داده كه سخت مرضی بوده و به یك بار ناپدید گشته . و هیچ كس آفتی را كه بر جان خلق افتاده بود نمی دانست جز حضرتش . 
شیخ چون به چاه بازگشت ، شاگردان را در شبستان ، درحال عیش و مستی شراب دید ، به جز چند نفر كه پناه برده بودند و سیاهی چاه . 
شیخ را خشم در گرفت و دست به آسمان برد و بی درنگ آسمان صیحه ای كشید و شبستان بر سر نابه كاران فرو ریخت . و چنین بود كه وی هفت سال به طریقت یسار رفت و استغاثه كرد و هیچ نخورد. 
شیخ جلیل اسفراینی رضی الله عنه فرمود كه وی اشك ها بریخت و خون ها گریه كرد و محاسنش به بلندای قامت اش رسیده بود و جز پوستی بر استخوان چیزی از ایشان نمانده بود.كه در جمادی الثانی سال هفتم به یك باره از چاه برون شد و هم چنان كه در نور بالای چاه از پله ها بالا می رفت ، مستحیل گشت و غرق در انوار قدسیه شد . " 

-" دیوونه ! برو خونه تون !"
-" دیوونه خودتی !"
-" من كه دیوونه نیستم ! موجی ام ! مردم می گن ."
-" كجا موج گرفتت !"
- این جا ! بامب ! بخواب ... بخواب رو زمین !.. ترسیدی ؟هه هه هه !نه بابا این مشقیه !باور كن ! از بابات بپرس. اون بلدتره . اوهوی كجا؟!دست مو ول نكن . دوباره می میری ها!نرو دیوونه ... برو گم شو !.. اصلا فشارت می دم زیر آب صدات در نیاد ! صدا نده !"
زنگ بالای سرش را فشار دادم . دو پرستار قوی هیكل آمدند و روی دست و پایش افتادند تا خودش را نزند. سرو صورتش شده بود مالامال خون . می گویند موهایش را تراشیده اند تا از ریشه در نیاورد. 
دكتر از راه می رسد و سریع یك آمپول آماده ی هالوپریدول راعمیق و اساسی فرو می كند توی باسن اش و تزریق می كند . 
-" تموم شد ! تموم شد!"
یك ناله سرد و بی جان می كند و دست و پایش را كه به قدرت یك اسب بالا و پایین می كرد لس انداخت روی تخت . بالش را دندان گرفته و از گوشه ی چشم مرا نگاه می كند كه نرم نرمك به خواب می رود.
بچه ها یكی یكی و به نوبت دست های شان را جلو می اوردند و از پیرزاد ،كهنه سرباز گردان حنا می گرفتند. 
بوی عطر تی رز امام زمانی مشام را پر كرده بود . پیشانی بندها راكه بستند ، گروه كر بر قایق های جی مینی ، جلو راه افتادند. برای این كه صدای موتورها در نیاید ، یك گونی خیس روی موتور می انداختند . صدا تا حد زیادی خفه می شد . از بین نیزارها ، بر سینه ی آرام آب می گذشتیم و به تنوره ی داغ رویارویی نزدیك می شدیم . در حالی كه افكار را ف چون امواج پر تلاطم قایق ، پشت سر رها می كردیم و همه چیزمان می شد نبرد. 
قاسم یك قطار فشنگ به دورش پیچانده بود و تیر بار ام –ژ- سه را روی دوش داشت . گردان ما زیر امر قرارگاه نجف ، قرار بودعملیات آفندی كربلای 4 را در منطقه ی جنوب انجام دهد. سال1365 ، سال سرنوشت جنگ محسوب می شد . شبانه از اروند رد شدیم و به موضعدشمت درام الرصاص رسیدیم . تنگه عملیات مسدود شده بود . جا به جا شش ردیف سیم خاردار كشیده بودند . معبر ما باز نبود . به چولان ها كه نزدیك شدیم موتور قایق را خاموش كردیم و پای موتو را دادیم بالا/ یك تعداد پاروی كوچك آمده كف قایق بود. پارو زنان خودمان را جلو كشیدیم . 
و كم كم سیم خاردارها را باز می كردیم . 
-" لا تحرك !"
كمپین عراقی ، از سوراخی سنگر شروع كرد به تیر اندازی شدید به طرف ما. گلوله اول خورد به بابا علی فرمانده گردان امام مهدی (عج).وقتی می خواست از قایق ما برود توی قایق كتاری كه همان جا بین دو تا قایق به سینه افتاد . نمی توانست تكان بخورد . 
گفتم :
-" زخمی شدی ؟"
گفت : 
-" یامهدی ... یامهدی !"
گفتم ساكت باش زیر دماغ عراقی ها هستیم !"
گفت :
-" یا حسین "
تیربار چی دوباره شروع كرد به تیر اندازی .بی سیم و بی سیم چی را ناكار كرده بود. نمی توانست خودش را كنترل كند . پرت شد تو آب . به هر بدبختی بود ، دستش را گرفتم . گفتم :
-" لااقل اسلحه رو ول كن كه سبك تر بشی . بندازش !"
اسلحع اما توی دستش كلید شده بود ، رهاش نمی كرد . 
گفتم :
-" دستم شكست . جام درست نیس ! دیوونه ولش كن . "
تیر تراش آمد و دوباره ناله ی قاسم به هوا رفت . گفتم :
-" همه رو می خوای به كشتن بدی ؟"
حرف نزد . فقط آخ كشید. دستش را نباید رها می كردم . نباید می گذاشتم با آن همه تجهیزات مثل لنگر توی آب فرو رود. نشد؛ رها شد رفت . 
صدای پاهایی كه داشت امواج را می شكافت و جلو می آمد ، به گوش می رسید . 
كلاش را مسلح كردم ، گذاشتم روی رگبار . كف قایق موضع گرفتم . 
صدایی خفه پرسید :
-" كسی زنده اس ؟"
- " بله ، كمین عراقی ها اون جلوئه ! می تونی خفه اش كنی ؟"
چند دقیقه ای خبری نشد . تا صدای انفجار نارنجك آمد و كمین را ناكاركرد . بلند كه شدم پیرزاد كلاش را روی دوش و تا كمر توی آب ، نزدیك می شد . بابا علی را كف قایق غلتاندم و زیر آتش توپو خمپاره سریع او را به آمبولانس رساندم . 
-" حالا باید چی كار كنم كه راضی شه ؟دیوونه ! من از چشای كم رنگش می ترسم . از آخ كشیدنش . هنوز هم آخ می كشه . آخ .. اخ ... چرا وایسادی ؟ شلیك كن این جا! درست زیر شقیقه . اوهوی چرا نگام نمی كنی ؟ قهری ؟ خر شدی ؟ اهه قاطر چموش ! ... ارست هم خوشگله ها !
" بسم الله الرحمن الرحیم . درخدمت همسر شهید پر دل هستیم . ایشون می خوان از خاطراتشون با شهید بگن ." 
-" بسم الله الرحمن الرحیم . والو شهید آدم بسیار خوبی بودن . با خدا با نماز و روزه. دروغ نمی گفتن . "
و آقای مرتضوی ضبط را قطع می كنند . و دوباره توضیح می دهند كه : 
-" حاج خانم از خوبی و اینها بگذریم .خاطره ! همون اتفاق هایی كه افتاده"
- " خوب ما زیاد با هم نبودیم . بعد هم كه ایشون شهید شدن ، رفتن تو یه زندگی جدید. خوب ایشون هم اجازه نمی دادن زیاد فكر كنم به این قضیه ها . یعنی خیلی چیزاش یادم رفته ."
-" همونایی كه یادتون هس بگین "
- " ایشون بچه ی محل در شیخ از محله های قدیم شیراز بودن . پدرشون عطاری داشتن . تابستونا هم خودشون تو عطاری كار می كردن . من چند بار ازشون خرید كرده بود م . تا زد و اینا با پدرو مادرشون اومدن خواستگاری ما ." 
- " شما رو می شناختن ؟ یعنی چطوری پیداتون كرده بودن ؟"
- " ها برای خرید اومده بودم كه دستم خیلی پر بود . رسوندنم در خونه . بعد از چن روز مادرشون زنگ در ما رو زدن . بعد هم گكه قرار خواستگاری رو گذاشتن . "
- " حالا چه سالی بود ؟"
- " نمی دونم ، بعد ازانقلاب بود دیگه .سال 59 – 58"
آقای مرتضوی مشغول پوست كندن سیب بود و مادر دست و پا شكسته خاطراتی را از پدرم تعریف می كرد . دو سال بعد از شهادت یعنی سال 67، بعد از قطعنامه ، با یكی از هم رزمان پدر ازدواج می كند . اوایل خیلی دوست داشت پدر صدایش كنم . با وجود تمام كودكی ، من اما نمی توانستم . من پردل بودم و او آقای ظریف . در كل مرد خوبی است و جالا پدر دو خواهر ناتنی ام محسوب می شود . 
-" خبر شهادت كه رسید ، من سر قاسم حامله بودم . خیلی فشار روم بود . از یه طرف داغ قاسم ، از طرف دیگه هم ای بچه كه نباید مشكلی براش پیش می یومد . پیش از اون ، دست تنها ، یه دختر رو بزرگ كرده بودم ؛ با همه ی ترس ها و اضطرابوی كه با هر عملیات داشتم . هر بار كه عراق حمله می كرد ، موشك می زد و شهر رو بمبارون می كرد ، من صد بار می مردم و زنده می شدم . دختر بزرگم پنج سالش بود كه سریع فهمید باباش یه طوریش شده ایی . فكش مث چی چی می لرزید . خدا او روز ر وبه روی هیچ بنی بشری روز نكنه 1 ما چی كشیدیم تا ای بچه باباشو فراموش كرد . ماشالو الان هم دانشجو هنره . ولی بمیرم قاسم همه ی هوش و گوشش تو بازی گوشی یه .
-- " چه طور خبر شهادت رو به شما دادن ؟"
-" خیلی بد یه روز صبح زنگ در رو زدن و ساك و وسایلشو دادن دستم و گفتن شهید شد! جنازشم مفقوده ! اصلا فكر نكردن من یه زن تنهام ، یه بچه ی هفت ماهه توی شكمم دارم ! خلاصه این قد گریه و زاری مردیم كه به بچه فشاراومد و هفت ماه ونیم اش بود كه به دنیا اومد ." 
روحش شاد باشه ! تو زندگی یه روز خوش ندیدم . از همون اول جنگ رفت جبهه ، تا وقتی خبر شهادتش رو برام اوردن . نه یه سفری ، نه یه چیزی . حالا جلو قاسم این حرفا رو می زنم ، از دستم ناراحت می شه ها ! ولی خوب ! واقعیت باد گفته بشه .
منظره ی شب شیرزا از بالای كوه خیلی دیدن دارد . به خصوص كه پاییز باشد و یك نرمه بادی هم بوزد . و صورتت را قلقلك دهد. حالا من هستمو صدای این سگ و تنها یادگار پدرم ، كتاب شیخ حسن سوید كه زیر مهتاب باز كرده ام و فرازهای آخر را به پایان می رسانم . بی خود شده از خویش راه می افتم به سمت چاه . و این خود اوست كه مرا بدان سو می كشاند . و جملاتی كه بی اختیار بر لب هام جان می گیرند و در كنارم چونان سایه می ایستند و رقصان راه می دوند : 
سر را انداخته ام توی گودی گردنم . توی هیاهو شهر به دنبال یك مشت سكوت می گردم . یك مشت گره كرده كه به موازات قدم هام از من سئوال بخواهد . زل بزنم توی چشم هات و بگویم : 
-" بد كردی مرد ؛ بد!"
شب لال مانی بگیرم و تو هی سوال كنی : 
-" جاییت درد می كنه پسرم ؟"
بدون این كه ناله ی خفه ام را كسی یا حتی تویی كه هرگز ندیده امت بشنود ، فریاد می كشم . روی قطرات آبی كه توی حوضچه ی كنارمقبره می چكد تمركز گرفته ام . به چشم هایت كه زیر آب پلك می زند خیره می شوم . به حباب هایی كه ازدهانت بیرون می آید و روی سطح آب پاره می شوند . این روزها رنگ چشم هات عوض شده و به ارغوانی بی رمق می ماند . بی رمق ؛ مثل حس انتقامی كه توی ذهنم دارد كم رنگ و كم رنگ تر می شود . حالا می توانم اخرین سكانس یادگاری پدرم را هم ببخشم . حتی دست هایش را رها نكنم ؛ و هر از گاه صورت درد آلودش لبخند بناشنم ، خبر های تازه ای رسیده كه پیدایت كرده اند . اصلا هم نگفته اند . از كجای موثق در آورده اند این خبر را ؟!
یك پیاله آب می نوشم و مماس با لبه ی آن ف به هاله ی شیخ نگاه می كنم .كه مثل قاب عكس پدر، لبخند می زند و در آب فرو می رود . 


درباره نویسنده:متولد 1356، كازرون
دیپلم ادبی – برگزریده جشنواره سراسری شعر و داستان بندر عباس به خاطر داستان " اینك من " 1382و " با مرده ها زنده ایم " 1383
-تقدیر ویژه جشنواره ماه و مهر به خاطر داستان " سی تا یكی كم " 1385
-نفر سوم حشنواره زخم و زیتون به خاطر داستان " سخت جان ، مثل گل های شیپوری" 1385


منبع: منتخب جایزه ادبی یوسف(مسابقه سراسری داستان دفاع مقدس)
قالب وبلاگ